تبلیغات
دکتر سید مهدی مصطفوی - کلمات فارسی به کار رفته در قرآن مجید - 2

کلمات فارسی به کار رفته در قرآن مجید - 2

کلمات فارسی به کار رفته در قرآن مجید - 2

...........................

21) سراج

[ 4 بار در قرآن به کار رفته است. از جمله: فرقان، 61 ].
این کلمه در المعرب جوالیقی وارد نشده است. ابن منظور در لسان العرب، و فیروزآبادی در قاموس اشاره ای به معرب بودن آن نکرده اند. ادی شیر آن را معرب « چراغ » فارسی می داند که خود گرفته شده از آرامی است ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 89 ). آرتور جفری می نویسد: « فرانکل خاطر نشان ساخته است که این واژه از آرامی و سریانی گرفته شده است ... »
اما این صورتها خود از واژه ی فارسی چراغ آمده اند؛ و از این رو، هم او در کتاب دیگرش حدس زده است که این واژه احتمالاً‌ از یک منبع ایرانی مستقیماً‌ وارد زبان عربی شده است ... و بی تردید حق با فولوس است که واژه ی عربی سراج را برگرفته از [ معادل سریانی ] آن می داند [ که سریانی خود گرفته شده از چراغ فارسی است ] » ( واژه های دخیل، ص 254 ).

22 ) سُرادق

[ فقط یک بار در قرآن به کار رفته است؛ کهف، 29 ].
جوالیقی آن را فارسی معرب می داند و اصل فارسی آن را « سرادر » می شمارد ( المعرب، ص 200 ). سیوطی نیز در المتوکلی ( ص 7 ) و المهذب ( ص 71 ) و اتقان ( ص 2 / 134 ) اصل فارسی آن را سردار یعنی سترالدار می داند. محمد ابوالفضل ابراهیم، در حاشیه ی مربوط به این کلمه نوشته است: « در طبع شیخ عثمان عبدالرزاق، ص 15 به جای سرِدار، سرابرده [ = سراپرده ] آمده است ».
ادی شیر متعرض این کلمه نشده است. آرتور جفری می نویسد که بعضی از محققان آن را متخذ از سردار، بعضی متخذ از سراپرده، و بعضی از سراطاق، و بعضی برگرفته از سراچه می دانند و می افزاید: « سراپرده ی فارسی، صورتی است که واژه ی سرادق می بایست از آن گرفته باشد ... این یک لغت قرضی قدیمی است، اما آیا مستقیماً‌ از زبان فارسی یا از طریق زبان آرامی وارد عربی شده است، ‌پرسشی است که اکنون نمی توان بدان پاسخ داد » ( واژه های دخیل، ص 255 ).


23 ) سَرد

[ فقط یک بار در قرآن به کار رفته است: سبأ، 11 ].
این کلمه در المعرب جوالیقی نیامده است. ابن منظور و فیروزآبادی هم به معرب بودن این کلمه اشاره نکرده اند. ادی شیر نیز متعرض آن نشده است. سرد یعنی زره. آرتور جفری می نویسد: « به نظر می رسد که سرد، صورت و گونه ای از « زرد » [ فارسی ] است که مانند « مزرد » در میان اعراب شیوع داشته است. اما واژه ی زرد چنان که فرانکل یادآور شده است ... از منابع ایرانی گرفته شده است. در اوستایی « زراده » به معنای « زره » است ... که پهلوی « زریه » و در فارسی جدید زره ... شده است ... این واژه ی قرضی قدیمی است که دوره ی پیش از اسلام وارد زبان عربی شده و احتمالاً‌ بی واسطه از فارسی یا از طریق سریانی وارد آن زبان شده است » ( واژه های دخیل، ص 257 ).
گفتنی است که در عربی به زره ساز یا زره باف، زراد می گویند. چنان که سراد نیز می گویند ( ـــ لسان العرب ).

24) سرمد

[ 2 بار در قرآن به کار رفته است. از جمله: قصص، 71 ].
جوالیقی در المعرب، و نیز ابن منظور در لسان العرب، و فیروز آبادی در قاموس به فارسی معرب بودن این کلمه اشاره ای ندارند. ادی شیر آن را فارسی و مرکب از سر + آمد یعنی زمان، می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 90 ). محمدعلی امام شوشتری نیز قائل به فارسی بودن سرمد و سرمدی است ( فرهنگ واژه های فارسی در عربی، ص 359- 260 ).

25) سُندُس

[ 3 بار در قرآن به کار رفته است. از جمله: کهف، 31 ].
جوالیقی می نویسد که معنای آن دیبای نازک است. و اهل لغت در معرب بودن آن اختلاف نظری ندارند. اما تصریح یا حتی اشاره ای به فارسی بودن آن نکرده است. ادی شیر متعرض این کلمه نشده است.
محمدعلی امام شوشتری این واژه را با معنای پرند در فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی ( ص 376 ) آورده است، بدون هیچ توضیحی. آرتور جفری نوشته است: « ابریشم ظریف، دیبای تُنُک. تنها در ترکیب با استبرق در توصیف جامه های زیبا و فاخر ساکنان بهشت به کار رفته است، و از این رو احتمال می رود که یک واژه ی ایرانی باشد ... فریتاگ در واژه نامه اش آن را از زبان فارسی دانسته ... اما فرانکل در این مورد اظهار تردید می کند ... [ جفری نهایتاً این کلمه را اکدی می داند ] ( واژه های دخیل، ص 270 ).

26) شیء

[ بیش از دویست بار به همین صورت مفرد و چند بار به صورت جمعش اشیاء به کار رفته است ].
از میان همه منابع فقط ادی شیر ادعا می کند که شیء تعریب « چی » و آن هم مخفف چیز فارسی است ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 105 ). این رأی نیازمند بررسی بیشتری است، و باید با احتیاط تلقی شود.

27) صلیب

[ توضیح آنکه کلمه ی صلیب در قرآن به کار نرفته است ولی مشتقات فعلی آن مانند صلبوه، لأصلبنکم، و یُصَلَّبُوا جمعاً‌ 6 بار به کار رفته است ].
ادی شیر متعرض این کلمه نشده است. امام شوشتری آن را معرب چلیپای فارسی می داند ( فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی، ص 435 ). آرتور جفری با آنکه صلیب را در عربی، متخذ از آرامی و سریانی می داند، ولی صورت آرامی آن را اصیل نمی داند و احتمالاً‌ متخذ از چلیپای فارسی می داند ( واژه های دخیل، ص 293 ).

28 ) صِهر

[ فقط یک بار در قرآن به کار رفته است: فرقان، 54 ].
ادی شیر آن را که به معنای داماد، یعنی شوهر خواهر و شوهر دختر است، معرب شوهر فارسی می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، 109 ). امام شوشتری نیز همین نظر را از ادی شیر، با نظر قبول، نقل کرده است ( فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی، ص 440 ). جفری به این کلمه نپرداخته است.

29) ضَنک

[ فقط یک بار در قرآن به کار رفته است: طه، 124 ].
جوالیقی به این کلمه نپرداخته است. ادی شیر آن را معرب « دنگ » به معنای حیران و سرگشته می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 110 ). اما گویا معرب « تنگ » فارسی است. این کلمه در قرآن مجید به صورت صفت برای معیشت به کار رفته است: فان له معیشة ضنکا ( طه، 124 ) و در فارسی هم معیشت یا زندگانی تنگ گفته می شود. جفری و امام شوشتری به این کلمه نپرداخته اند.

30) عَبقَری

[ در قرآن فقط یک بار به کار رفته است: الرحمن، 76 ].
جوالیقی به این کلمه نپرداخته است، ادی شیر بر آن است که این کلمه معرب « آبِکار » فارسی به معنای رونق و عزت و کمال است ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 114 ). امام شوشتری هم همین نظر ادی شیر را به تأیید نقل کرده است. آرتور جفری آن را « نوعی فرش گرانبها » معنی می کند و می نویسد که به نظر می آید که این واژه ایرانی باشد. سپس نظر ادی شیر را نقل می کند و می افزاید: « در این صورت آبکار پهلوی می بایست به معنای اثر و دست ساخته ای باشکوه، یا مجلل و پرزرق و برق باشد. اما بر روی هم باید تصدیق کرد که این وجه اشتیاق بسیار ساختگی می نماید » ( واژه های دخیل، ص 311 ).

31 ) عفریت

[ فقط یک بار در قرآن به کار رفته است: نمل، 39 ].
جوالیقی و ادی شیر و امام شوشتری به این کلمه نپرداخته اند. آرتور جفری با استناد به قول هس و فولرس آن را از « آفرید » ( آفریدن ) فارسی می داند ( واژه ای دخیل، ص 316 ).

32 ) غمز / غمزه

[ البته در قرآن فقط یک بار مشتق یتغامزون به کار رفته است: مطففین، 30 ].
جوالیقی از این کلمه یاد نکرده است. ادی شیر آن را اشاره ی خاص به چشم و ابرو و معرب از « غمزه »ی فارسی می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 116). امام شوشتری با استناد به ادی شیر و برهان قاطع آن را فارسی دانسته است ( واژه های فارسی در زبان عربی، ص 481).

33) فردوس

[ 2 بار در قرآن به کار رفته است. از جمله: کهف، 107 ].
سیوطی در اتقان ( 2 / 137) و مهذب ( ص 100-102) و جوالیقی آن را معرب، و بر وفق منابع مختلف رومی [ یعنی یونانی ] و سریانی می شمارد ( المعرب، صص 240-241). ادی شیر به این کلمه نپرداخته است. محمدعلی امام شوشتری می نویسد: « فردوس، ج: فرادیس: باغ، باغ وحش ».
« این واژه در قرآن کریم به کار رفته است. شکل فارسی واژه پردیس است که به معنی باغی بوده است که جانوران را در آن نگه می داشته اند » ( فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی، ص 492). آرتور جفری می نویسد: « فردوس نمایاننده ی پارادئی سوس یونانی است. هوفمان بر شالوده ی جمع آن، فرادیس، واژه را مستقیماً گرفته شده از یونانی می داند ... اصل واژه، ایرانی است. در اوستایی « پاییزیدئزا » در حالت جمع به معنای جای گرد دوربسته است. گزنفون این واژه را وارد زبان یونانی کرد و برای باغها و گردشگاههای شاهنشاهان ایران به کار برد ... فولرس گمان می برد که صورت قرضی واژه، فرادیس است و فردوس بعداً از روی آن ساخته شده است ... » ( واژه های دخیل، صص 327-328).

34 ) فیل

[ فقط یک بار در قرآن به کار رفته است: سوره ی فیل، 1 ].
جوالیقی به این کلمه نپرداخته است. ادی شیر می نویسد که گویند معرب از فارسی است ولی به نظر من اصل آرامی دارد ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 123). امام شوشتری نیز آن را معرب پیل فارسی می داند ( فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی،‌ صص 510-511). آرتور جفری می نویسد: « واژه ی فیل صورت ایرانی دارد ... و به گونه ی مستقیم از فارسی میانه، یا به گونه ی غیر مستقیم از طریق زبان آرامی وارد زبان عربی شده است ... » (واژه های دخیل، ص 336).

35 ) قَسوَرة

[ فقط یک بار در قرآن به کار رفته است: مدثر، 51 ].
جوالیقی به این کلمه نپرداخته است. ادی شیر می نویسد: قسوره یعنی اسد [ = شیر ] و عزیز و شجاع. قیسری یعنی مرد نیرومند. و اینها معرب کلمه ی « کِشورز » فارسی است یعنی عظیم و عزیز (الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 126). آرتور جفری به این کلمه نپرداخته است. امام شوشتری می نویسد: « به نظر ادی شیر این واژه ی فارسی عربی شده است و شکل فارسی آن کشورز است که به معنی بزرگ و استوار در فارسی است. نویسنده ی برهان قاطع لغت کشورز را به معنی بزرگ و کشورزیان را به معنی بزرگان آورده است » ( فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی، ص 531).

36 ) کأس

[ 6 بار در قرآن به کار رفته است. از جمله: صافات، 45 ].
جوالیقی به این کلمه نپرداخته است. ادی شیر می نویسد: « یعنی قدح و از فارسی کاسه است » ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 131). آرتور جفری می نویسد: « کمترین شکی وجود ندارد که اصلش آرامی است ... به نظر می آید که منشأ کاسه ی فارسی سریانی باشد ... » ( واژه های دخیل، ص 355 ). مترجم این اثر، دکتر فریدون بدره ای، در تعلیقه مربوط به این کلمه می نویسد: « وجود واژه ی « کاسوک » در پهلوی به معنای لاک پشت، و کاسه ( کاس + ه پسوند) می تواند نشان آن باشد که واژه از فارسی گرفته شده، نه از سریانی » (پیشین، ص 47).

37 ) کافور

[ فقط یک بار در قرآن به کار رفته است: انسان، 5 ].
سیوطی می نویسد که « جوایقی جز او آن را فارسی معرب یاد کرده اند » ( اتقان، 2 / 138). اما جوالیقی در المعرب فقط می گوید که گمان می کنم عربی محض نیست، و اشاره به فارسی بودنش ندارد ( المعرب، صص 582-586 ). ادی شیر آن را فارسی می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 136). آرتور جفری بر آن است که اصلش هندی است و وارد زبانهای ایرانی شده و در پهلوی به صورت کاپور وجود دارد، و واژه ی کافور فارسی از آنجاست ... بسیار محتمل است که واژه ی سریانی مانند واژه ی یونانی ... از ایرانی گرفته شده باشد. ادی شیر واژه ی عربی را هم مأخوذ از فارسی می داند. اما احتمال آن هست که صورت عربی مانند حبشی ... از سریانی اخذ شده باشد ... ( واژه های دخیل، صص 356-357 ).

38 ) کنز

[ 4 بار به همین صورت، دو بار به صورت کنوز و سه بار به صورت فعل در قرآن به کار رفته است. از جمله: هود، 12 ].
جوالیقی آن را فارسی معرب می داند ( المعرب، ص 297). سیوطی نیز قول او را با تأیید نقل می کند ( اتقان، 2 / 138؛ مهذب، ص 116). ادی شیر به این کلمه نپرداخته است. آرتور جفری می نویسد که جوالیقی در معرب، ثعالبی در فقه اللغة و خفاجی و شفاءالغلیل « همگی آن را مأخوذ از واژه ی گنج فارسی دانسته اند ... در اینکه واژه اصلاً‌ ایرانی است، جای تردیدی نیست. پازند آن گنز و پهلوی اش گنج است ... بسیار احتمال دارد که این واژه مستقیماً‌ از فارسی میانه به عربی رفته باشد ... » ( واژه های دخیل، صص 362-363؛ نیز ــ تعلیقه ی مفصل مترجم در تأیید قول جفری، پیشین، ص 48).

39 ) کُورَت

[ یک بار به همین صورت: تکویر، 1، و دوبار به صورت یُکّوُر به کار رفته است ].
جوالیقی در المعرب ( ص 287 ) نوشته است و آن به فارسی کور بود [ گور پور؟ ] است. سیوطی نیز در اتقان ( ص 2 / 138) مهذب ( ص 116) فارسی شمرده است. ادی شیر به این کلمه نپرداخته است. امام شوشتری شرح نسبتاً‌ مفصلی درباره ی آن دارد: « ابوهلال فعل کورت را در آیه ی إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ‌، از ریشه ی واژه ی کور در فارسی گرفته است. معنی آن چنین است: آنگاه که خورشید تار شد. کور شدن به معنی خاموش شدن روشنی و آتش در فارسی خیلی رواج دارد. ریشه ی ک.و.ر در عربی با معنی فعلی که در این آیه بکار رفته است سازگاری ندارد ... در شوشتر واژه « روزکور » به معنی تیره بخت و نیز آساره کور- ستاره کور- به همین معنی به کار می رود و همگی اینها نظر ابوهلال را استوار می سازد » ( فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی، صص 599-600 ).

40) مجوس

[ فقط یک بار در قرآن به کار رفته است: حج، 17 ].
جوالیقی این کلمه را اعجمی ( فارسی؟) می داند ( المعرب، ص 320). سیوطی هم همین نکته را با تأیید از او نقل کرده است ( المتوکلی، ص 7؛ اتقان، 2 / 139؛ مهذب، ص 120). محمد علی امام شوشتری می نویسد: « مجوسی: زردشتی. از این واژه فعل نیز در عربی ساخته اند. مانند « مجسمه » یعنی او را زردشتی خواند. و « تمجّس » یعنی زردشتی شد. آرتور جفری می نویسد: « روشن است که این واژه ی مگوش فارسی باستان است. از صورت اوستایی آن واژه ی ارمنی و عبری و همچنین فارسی جدید مغ آمده است ... » (واژه های دخیل، ص 374).

41) مرجان

[ 2 بار در قرآن به کار رفته است: الرحمن، 22، 58 ].
جوالیقی می نویسد: « بعضی از اهل لغت گفته اند که این لغت اعجمی [ فارسی؟ ] معرب است » ( المعرب، ص 329). سیوطی هم همین نظر را با تأیید نقل می کند: المتوکلی، ص 7؛ اتقان، 2 / 139؛ المهذب، ص 120. ادی شیر آن را احتمالاً فارسی و همخانواده با مروارید، اما نهایتاً و با احتمال بیشتری اصل آن را آرامی می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 144 ). آرتور جفری آن را « مروارید خُرد » معنی می کند و می نویسد: « از قدیم آن را گرفته شده و از فارسی می دانستند، اما مسلم است که این واژه مستقیماً از منابع ایرانی وارد زبان عربی نشده است ... [ بلکه ] از یکی از صورتهای آرامی به زبان عربی وارد شده است » ( واژه های دخیل، ص 377 ).

42) مِشک

[ فقط یک بار در قرآن به کار رفته است: مطففین، 21 ].
جوالیقی نوشته است: « [ نوعی ] عطر: فارسی معرب است » (المعرب، ص 325). ادی شیر به این کلمه نپرداخته است. امام شوشتری آن را معرب مشک فارسی می داند ( فرهنگ واژه های فارسی در عربی، ص 639). آرتور جفری می نویسد: « [ این ] واژه در میان اعراب در پیش از اسلام، کاربردی وسیع داشته است، و دانشمندان عموماً‌ می دانسته اند که واژه ای است قرضی از زبان فارسی. گمان می رود که واژه ی « مشک » پهلوی نهایتاً‌ از واژه ی سانسکریت آمده باشد [ اما از صورت فارسی است که به ارمنی، یونانی، آرامی، سریانی، و حبشی رفته است ]. بیشتر احتمال دارد که مستقیماً‌ از فارسی میانه به عربی رفته باشد ... » ( واژه های دخیل، صص 380-381).

43 ) نمارق

[ فقط یک بار در قرآن به کار رفته است: غاشیه، 15 ].
ابن منظور نوشته است [ که مفرد نمارق ] نُمارُق و نُمرُقة و نمرِقة است یعنی بالش، نازبالش ( لسان العرب ). باید گفت که در این کلمه که معرب از فارسی است، قلب و تصحیحی رخ داده است زیرا از نرم / نرمک / نرماک فارسی تعریب شده است. چنان که جوالیقی این کلمه را به صورت « نَرمَق » وارد کرده و از نرم فارسی دانسته است ( المعرب، ص 333). امام شوشتری نیز آن را زیر « نرمق » وارد کرده و به پارچه ای نرم و لطیف، یا سفید نرم معنی کرده است ( فرهنگ واژه های فارسی در عربی، ص 668 ). ادی شیر آن را مأخوذ از « نرماک » فارسی به معنای هر چیز نرم و لطیف می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 154 ). آرتور جفری می نویسد: « کندی در رسالة، ص 85، آن را واژه ای قرضی دانسته که از فارسی گرفته شده است ... لاگارد یادآور شده است که این واژه از کلمه ی ایرانی « نَمر » به معنای نرم گرفته شده است [ با این حساب در تعریب آن قلب و تصحیحی رخ نداده است ] ... در ایرانی قدیم ما به واژه ی « نَمرَه » بر می خوریم که اوستایی آن [ هم ] « نَمرَه »، ... و پهلوی نرم از آن آمده است. و از یک صورت فارسی میانه ای نرم + پسوندک، به زبان آرامی و به گونه ی « نَمرَق » به زبان عربی رفته و سپس از آن صیغه ی جمع نمارق ساخته شده است » ( واژه های دخیل، ص 403).

44 ) هاروت و ماروت

[ فقط یک بار در قرآن به کار رفته است: بقره، 102 ].
جوالیقی این هر دو نام را « اسم اعجمی » دانسته است ( المعرب، صص 317، 346 ). جفری از قول لاگارد با موافقت نقل می کند که هاروت و ماروت از « هئوروتات و امرتات » اوستایی است که بعدها در فارسی به صورت خرداد و مرداد درآمده است ( واژه های دخیل، ص 407 ) ( نیز ـــ مقاله ی « هاروت و ماروت » در دایرة المعارف اسلام ( به انگلیسی، طبع لیدن )).

45) وردة

[ فقط یک بار در قرآن به کار رفته است: الرحمن، 37 ].
جوالیقی می نویسد: گویند اصل این کلمه، عربی نیست ( المعرب، ص 344 ). ادی شیر به این کلمه نپرداخته است. امام شوشتری آن را به معنای گل سرخ و فارسی دانسته است ( فرهنگ واژه های فارسی در عربی، ص 690 ). آرتور جفری نوشته است: « دانشمندان عموماً‌ برآنند که واژه قرضی است، اما عجیب است که لغویان درباره ی اصل آن چیزی نگفته اند و حال آنکه این واژه از فارسی گرفته شده است ... » ( واژه های دخیل، ص 406 ) ( نیز ـــ تعلیقه ی مترجم بر همین کلمه در کتاب پیشین، ص 51).

46) وَرَق

[ 2 بار به همین صورت در اعراف، 22 و طه، 121، و یک بار به صورت ورقة، در انعام، 59 به کار رفته است ].
متأسفانه هیچ یک از منابع اساس کار ما و نیز برهان قاطع و حواشی دکتر معین بر آن، و فرهنگ معین و لغت نامه ی دهخدا، به این توضیح ریشه شناسی نپرداخته اند که ورق، معرب « برگ » فارسی است. لذا این ریشه شناسی را که راقم این سطور، سی سال پیش، هنگام تحصیل در دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران، از استادان خود شادروانان ابراهیم پورداود و بهرام فره وشی و پرویز ناتل خانلری شنیده است، در حال حاضر بر اثر کمبود منابع نمی تواند مستند کند.

47 ) وزیر

[ 2 بار در قرآن به کار رفته است: طه، 29؛ فرقان، 35 ].
جوالیقی و ادی شیر و امام شوشتری به این کلمه نپرداخته اند. آرتور جفری تصریح دارد که وزیر که وزن فعیل دارد، مشتق از وزر ( یعنی بردن و حمل کردن ) نیست، بلکه از ویچیرای اوستایی و ویچیر پهلوی گرفته شده است. برای تفصیل بیشتر ـــ واژه های دخیل، صص 406 و 407. و نیز تعلیقه ی مترجم بر آن ( ص 51 ).

منبع مقاله : خرمشاهی، بهاء الدین؛ (1389)، قرآن پژوهی (1)، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم




موضوع: علوم قرآنی، برچسب ها: فارسی، واژه های فارسی، کلمات، واژه ها، قرآن، آرتور جفری، ادی شیر،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 14 شهریور 1395 ] [ 11:18 ق.ظ ] [ سید مهدی مصطفوی ]